تبليغاتX
پدر مالارمه ، طاس را پرتاب کن

پدر مالارمه ، طاس را پرتاب کن
فرزند انسان ، همان مسيح مهربانی است كه ميخواهد با همگان همراه باشد



 سلام دوستان
اين پست كه ميبينيد مربوط ميشه
به يكی از قسمت های بلاگم كه قراره شروع كنم به تكميلش .

هر بار يه نقاش بزرگ معرفی ميشه به اضافه ی چند اثر ...
البته به زبون لاتين كه منباب اين قضيه متاسفم چون من زياد ترجمه كار نكردم .
اگر كسی در اين مورد بتونه به من كمك كنه ممنون ميشم .
در اين پست اول از همه نام نقاش درج شده و گزيده ای كوتاه از مليتش .
و در زير هر اثر نام اثر - تكنيك كار شده - اندازه و محل نگه داری اون نوشته شده .
برای ديدن تصاوير هم در اندازه ی بزرگ ميتونيد به ادامه ی مطلب بريد .
راستی چون راست كليكم غير فعاله برای سيو عكس ها ميتونيد عكس رو بگيريد
/به كمك كليك چپ موس/
و بندازيد داخل برنامه پينت ويندوز كه البته از قبل بايد اجراش كرده باشين .
ميتونيد هم صفحه رو سيو كنيد
و بعد جايی كه در سيستمتون صفحه رو سيو كرديد
فولدر زرد رنگش رو باز كنيد و عكسارو به جايی كه ميخواين منتقل كنيد .








LA HIRE, Laurent de
rench painter
b. 1606, Paris, d. 1656, Paris





Abraham Sacrificing Isaac
Oil on canvas
Musée Saint-Denis, Reims





The Children of Bethel Mourned by their Mothers
Oil on canvas, 97 x 129 cm
Palais Saint-Vaast, Arras





Job Restored to Prosperity
Oil on canvas, 132 x 101 cm
The Chrysler Museum, Norfolk





Cornelia Refusses the Crown of the Ptolomai
Oil on canvas, 138 x 123 cm
Museum of Fine Arts, Budapest



ادامه مطلب

+ حك شده در جمعه 28 تیر1387 2:22 قبل از ظهر به دست فرزانه |


برای دوست خوبم آقای غلامی

امیدوارم از من ناراحت نباشی ...
در مورد جریان دوباره منظورم رودخانه ی اصفهان بود که باز هم پر آب شد .
در ضمن وبتون خراب شده .
نکنه دارین پاکش میکنین ؟ هیچ پستی داخلش نیست .
من کامنتم رو اینجا میزارم واستون تا بخونین . البته اگر هنوز هم باشین .
امیدوارم .
                                                                      

                                                                  [با تشکر از تو دوست خوبم-مدیر وبلاگ]

+ حك شده در جمعه 28 تیر1387 1:53 قبل از ظهر به دست فرزانه


سلام آقای د.ب عزیز
در مورد جواب مرموزم .
توضیحی نمیدم فقط بدونید زندگی همه ی انسانها
پر از نشانست ... نه فقط شما یا فقط من .
مهم اینه که چه جوری از زمین برداشته بشن .
این همه ی ماهارو میرسونه به روحی که در بدن داریم .


و در مورد شعرتون
بودن و نبودن . یه کم از اون شعرایی بود که بی خود پیچیدش کرده بودن.
/ البته عرض میکنم فقط این عقیده ی منه نه بیشتر و نه در قصد بی احترامی/
شعرایی که هر کسی هزار تا برداشت میتونه داشته باشه ازش .
با توجه به شرایطی که درش قرار داره .
میدونید ممکنه این برگرده به تفاوت شخصیت های آدمها .
این که زندگی ها متفاوته و اینکه باهم فرق دارن نباید انتظار تشابه داشت .
در مورد این شعر هم فقط همینو میتونم به زبون بیارم
" بودن و نبودن "
" تنهایی و با هم بودن در واقعیت یا خیال "
نه بیشتر از این .

به هر صورت ممنونم از شعر جالبتون و البته بحث های مفیدی که با من دارین .
                                                                          
                                                                                              [ مدیر وبلاگ ]
 

+ حك شده در جمعه 28 تیر1387 1:8 قبل از ظهر به دست فرزانه


 سلام دوستان

اومدم که بی هیچ مبالغه ی غیر قابل درکی روز پدر رو
به پدر عزیز و زحمتکشم تبریک بگم ... از صمیم قلبم .

امیدوارم هیچ وقت سایش از بالای سرم کم نشه .
من برای همه ی پدر ها آرزوی سلامتی دارم
و این روز رو بهشون تبریک میگم .







+ حك شده در دوشنبه 24 تیر1387 8:49 بعد از ظهر به دست فرزانه |


 

در افسانه ای ژاپنی آمده است

سالها پیش حیوانات به دور از ظلم آدمیان در جنگلی سرسبز زندگی می کردند.
مار خوش آوازترین حیوان بود. او هر روز بیرون لانه اش می نشست
و آواز می خواند. همه ی پرندگان و حیوانات جنگل دور او جمع می شدند
و به آوازش گوش می سپردند. غنچه ها با شنیدن آوازش شکوفا می شدند.
و گلها سرخوش از تولدی که با آوازی چنین نیکو همراه بود تا پایان عمر
کوتاهشان آواز مار را می شنیدند. اما مار شاد نبود. چون او نمی توانست
جنگل زیبایی که در آن زندگی می کرد ببیند. او نمی توانست غنچه ها یی
را که با شنیدن صدای زیبایش می شکفتند تماشا کند.

در گوشه ای از این جنگل زیبا کرم خاکی زندگی می کرد. او چشمانی
درشت و زیبا به رنگ شب داشت. اما چشمان زیبای او همیشه غمگین بودند.
چون او نمی توانست با کسی حرف بزند. اگر کسی از کنار لانه اش
می گذشت و به او سلام می داد،کرم خاکی کوچک نمی توانست جواب
سلامش را بدهد.
او طبیعت زیبا را می دید اما نمی توانست زیبایی آن را به زبان آورد.

 

روزی جیرجیرک که شیفته ی صدای زیبای مار بود به در خانه ی او رفت
و شروع به تعریف و تمجید از صدای او کرد. مار با ناراحتی گفت:
چه سود از این صدای زیبا! من نمی توانم دنیایی که برای آن آواز می خوانم
ببینم.شنیدم غروب آفتاب خیلی زیباست و همینطور طلوع آن.
اما من نمی توانم هیچ کدام اینها را ببینم!

جیرجیرک که از شنیدن حرف های مار متاثر شده بود گفت:
کرم خاکی در این جنگل زندگی می کند. او چشمانی زیبا دارد اما همیشه
غمگین است چون نمی تواند سخن بگوید. من تا به حال هیچوقت او را شاد
ندیده ام.اگر مایل باشی با او حرف می زنم تا شما دو نفر صدا و دیدگانتان
را با هم عوض کنید.

مار گفت:تو فکر می کنی او بپذیرد؟!

 جیرجیرک جواب داد: بله. مطمئنم شب و روزش را در چنین آرزویی سپری می کند.

 جیرجیرک به خانه ی کرم خاکی رفت و ماجرا را تعریف کرد.برق شادی
در چشمان اندوهگین کرم درخشید. چشمانش را به جیرجیرک داد و به
انتظار نشست.جیرجیرک چشمها را برای مار برد.مار چشمهای زیبای کرم
خاکی را روی صورتش گذاشت وبا شادی به آسمان خیره شد. جنگل و
درختان و گلها را دید و جیرجیرک را. با شادی گفت:جنگل ما چه زیباست!
تو چه موجود جالبی هستی؟ حالا می توانم همه چیز را ببینم.
آه چه دنیای زیبایی!و این آخرین جملاتی بود که مار به زبان آورد .
صدایش را به جیرجیرک داد و با شادی به تماشای دنیا نشست.
جیرجیرک به سمت لانه ی کرم خاکی به پرواز درآمد. سر راه این
هوس به سرش زد که صدای زیبای مار را امتحان کند. جیجیرک با
صدای مار  شروع به آواز خواندن کرد. اندیشید چه لذتی دارد.
مسیرش را عوض کرد و به سمت خانه ی خود رفت . و کرم خاکی
هنوز هم منتظر اوست تا در عوض دیدگان زیبایی که از
او گرفته بود، صدای زیبای مار را به او بدهد.


+ حك شده در یکشنبه 23 تیر1387 3:7 بعد از ظهر به دست فرزانه |




 هدیه ای کوچک به زحمات استاد بزرگوارم آقای ایمانی  




+ حك شده در سه شنبه 18 تیر1387 12:32 بعد از ظهر به دست فرزانه


و این حرف دل
در پس آرزو های شیرین خیالم


دلم میخواست
یه روزی دور از همه ی ترسهام کوله بارمو جمع میکردم و از این دیار میرفتم.
به جایی دور از غرور های واهی آدمها .دور از دلخوشی های حقیرشون .
به جایی کنار یه آبشار بزرگ که صخره هاش پر شده از علفزار های بلند .
خیلی وقته که از این همه ادعا دلزدم . از افکار پوکی که بی هیچ دلیلی
باعث آزارم میشن . اما اونجا شب که میشه آسمونش پر میشه از ستاره .
چیزی که به عمرم ندیدم . اونجا میتونم روی علفزار دراز بکشم و به یاد
هر کسی که دوست دارم آواز بخونم .هیچ کسی هم از کنارم رد نمیشه تا به
چشم یه دیوونه با اون نگاه حقیرش تیر بارونم کنه .
میتونم تخته ی چوبیمو بردارم و با یه ذغال برم بشینم رو یه تیکه خاک
و بغضم رو با گلهای نحیف و درخشان دور و برم نقاشی کنم .
اونجا نسیم سرد و رطوبت مه انقدر شادم میکنه که به همه ی دنیا میخندم .
با تمام وجود اون هوای خوشبو رو استشمام می کنم .
ثانیه ها سبک و آروم طی میشن .






+ حك شده در سه شنبه 18 تیر1387 11:57 قبل از ظهر به دست فرزانه